رویای شیرین عاشقی

تقدیم به همه ی عاشقانی که غرورشون شکسته شد

بال و پر ریخته مرغم به قفس

بــال و پـر ریخته مرغم به قفس

تـــــا گشایم پــــــر و بـــــــــال

پــــــــر پـــروازم نــــــــــــــیست

تا بگویم که در این تنگ قفــــــس

چه به مرغـــــــان چمن می گذرد

رخـــــــــصت آوازم نــــــــــــیست

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 10:53  توسط کیوان  | 

داستان عشق

دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: ....

راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا: گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 12:9  توسط کیوان  | 

دل نوشته

...................................................................................................................

 همه عالم میدونستن که بری می میرم

اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی

خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم

خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمی گذرم

..................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 1:28  توسط کارو  | 

گاه......

گاه می رویم تا یرسیم.کجایش را نمیدانیم.فقط میرویم تا برسیم

بی خبر از آن که همیشه رفتن راه رسیدن نیست.

گاه برای رسیدن باید نرفت.باید ایستاد و نگریست

باید دید. شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند

باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده

گاه رسیده ای و نمی دانی

و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای

مهم رسیدن نیست.مهم آغاز است

که گاهی هیچ وقت نمی شود

و گاهی می شود بدون خواست تو

پدرم می گفت تصمیم نگیر.

اگر گرفتی شروع را به تاخیر انداختن

نرسیدن است

اما

گاهی آغاز نکردن یک مسیر بهترین راه رسیدن است


گاه حتی لازم است بعد از نمازت فکر کنی و ببینی پشت سر

اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی

غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟


یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی

با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و

ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟


شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی

در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟


لازم است گاهی عیسی باشی

ایوب باشی انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟


و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و

از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که

سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟



سپس کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی


که محکم باشی پای هر خداحافظی

و یاد می گیری که خیلی می ارزی



زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق میشوند

و به جای شمع ، گرد چراغهای بی احساس خیابان می میرند

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 10:50  توسط کیوان  | 

هزاران کلمه

انتظار . . .

ســــــــــکوت

. . . . آسمان


. . . لبخند ، تبسم


. . . . . . . . . . . . . . . . سلام ،


و باز هم انتظار . . .


چرا تلخ ؟! . . شیرین !


تلخ نیست شیرینه ، شیرین مثل بارون


شایدم . .


مثل گونه های خیس


.


.


.


هوایت میکند


دلــــــــــــم



 
+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 10:45  توسط کیوان  | 

استجابت

تـــو....

همان استجابت شیرینی هستی که

در "یا مقلب القلوب و الابصار"هایم


از خدا خواسته ام...




+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1391ساعت 10:40  توسط کیوان  | 

زنجیرعشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود.
 
اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: “من چقدر باید بپردازم؟”
و او به زن چنین گفت: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد. همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!”
***
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ،ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
 در یادداشت چنین نوشته بود: “شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!”.
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت:
“دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه…”
به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک
میکنه و قول بدیم که
نگذاریم هیچ وقت زنجیر عشق به ما ختم بشه
این داستان رو برای هر کس که دوست دارید بفرستید… نگذارید زنجیر عشق به شما ختم بشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 12:6  توسط کیوان  | 

lمردنابینا

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 11:54  توسط کیوان  | 

مرا بغل کن

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...

مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.


برچسب‌ها: بغل, موتور, بیمارستان, داستانک, داستان پند آموز
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 10:14  توسط کارو  | 

شما برنده هشتاد و شش هزار و چهار صد دلار جایزه روزانه شده اید؟

تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهار صد دلار پول می گذاره. ولی دو تا شرط داره.
یکی اینکه همه پول رو باید تا شب خرج کنی، وگرنه هر چی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول رو به حساب دیگه ای منتقل کنی. هر روز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه.
شرط بعدی اینه که بانک می تونه هر وقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد.
حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟
او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا ...

همه ما این حساب جادویی رو در اختیار داریم ؛ "زمان". این حساب با ثانیه ها پر می شه. هر روز که از خواب بیدار می شیم، هشتاد و شش هزار و چهار صد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری رو که مصرف نکردیم نمی تونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هر روز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهار صد ثانیه به ما می دن. یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هر وقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. ازت تمنا می کنم.


برچسب‌ها: زمان, هشتاد, جادو, بانک, شیرین
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 10:13  توسط کارو  | 

دلم از نبودنت پر است ، آنقدر که اضافه اش از چشمانم میچکد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 16:58  توسط کیوان  | 

مــی دونـی تَلـــخ تَــریـن اِتفــــاق چیـــه؟؟

              اینـــه کـِـه تــــو بِخـــوای…….

                          اونــــَم بِخـــــواد……….. 

                                    وَلـــی سَـــر نِـــوِشتــــ نَخــــواد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 16:57  توسط کیوان  | 

دوست داشتنی واقعی

اگر می توانستم مجازاتت کنم

از تو می خواستم......

به اندازه ای که تو رو دوست دارم

مرا دوست داشته باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 12:48  توسط کیوان  | 

عشق چیست؟

به کوه گفتم عشق چیست؟        لرزید.

  به ابر گفتم عشق چیست؟        بارید.
 
به باد گفتم عشق چیست؟         وزید.
 
به پروانه گفتم عشق چیست؟     نالید.
 
به گل گفتم عشق چیست؟       پرپر شد.
 
و به انسان گفتم عشق چیست؟
 
 اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟     دیوانگیست!!!
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 12:47  توسط کیوان  | 

ذره ذره ی وجودم

اسمتو رو سیگار نوشتم

برای اولین بار کشیدم

تا بسوزی و فراموشت کنم

اما نمی دونستم با هر پوک

ذره ذره میری تو نفسم و

می شی همه چیزم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 12:46  توسط کیوان  | 

روزمیلادم

شنیده ام چنین روزی ، روز میلاد من است

اما

گویا سپری شد، بی آنکه بدانم

آتش شمع چندمین سال زندگی ام را

                                                     به خاموشی سپردم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 12:44  توسط کیوان  | 

.........

سال تحویل شد و من

تمام دلتنگی هایم رابه جای تو

در آغوش می کشم...

و چقدر جایت در میان بازوانم خالیست...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 12:43  توسط کیوان  | 

منم که تا تو نخوابی نمی‌برد خوابم
تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده

ز ریشه کندن این دل تبر نمی‌خواهد
به یک اشاره می‌افتد درخت فرسوده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 12:42  توسط کیوان  | 

نجمه زارع

من نیستم مانند تو، مثل خودم هم نیستم
تو زخمی صدها غمی، من زخمی غم نیستم
با یادگاری از تبر، از سمت جنگ آمدی گفتم
چه آمد بر سرت؟ گفتی که مَحرم نیستم
مجذوب پروازم ولی، دستم به جایی بند نیست
حالا قضاوت کن خودت، من بی‌گناهم! نیستم
با یک تلنگر می‌شود، از هم فروپاشی مرا
نگذار سر بر شانه‌ام، آن‌قدر محکم نیستم
خواندی غزل‌های مرا، گفتی که خیلی عاشقم
اما نمی‌دانم خودم، هم عاشقم هم نیستم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 12:41  توسط کیوان  | 

سلام دوباره

ببخشید مدتی نبودم آخه خیلی سرم شلوووووووغ بود


آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه خدایاااااا 

دارم روزا رو میشمرم آخه کم کم دارم به آرزوم میرسم خدا رو شکر .

باور کنیدددددددددد شوق وصال خیلی قشنگتر از ترس فراقه


پاشو بیا کنارم عزیزترین کسم کارو منتظرته . حالا که تو هستی کنارم غصه ای ندارم


برچسب‌ها: کارو, رویای خاموش, عاشقی, کاروان, شوق وصال
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 17:1  توسط کارو  | 

زندگی

زندگی چیست ؟ اصلا چیزی به اسم زندگی وجود داره؟

اشتباه نکن زندگی یعنی بدبختی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 0:46  توسط کارو  | 

دوباره اومدم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 18:6  توسط کارو  | 

متن ترانه های محسن یگانه

ضربان معکوس

تنها امیدمون که نا امیده
امید من دوباره ته کشیده
لحظه به لحظه فکر نا امیدی
این لحظات امونمو بریده
اون که میگفت با دستای دل من
از قفس بی کسی ها آزاد شد
چی شد که با گریه ی من شاد شد
با شبنم اشک من آباد شد

از وقتی رفت، یه روز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره
خسته شدم. چه انتظار سختی
یکی بیاد جون منو بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد
قلب من از خستگی خوابش گرفت
این دل نا امیدو مایوس مرد

شاید صدای زخمی دل من
مرحم زخمای دل تو باشه
شاید که قصه ی جداییه من
نذاره از کسی جدا شه

از وقتی رفت، یه روز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره
خسته شدم. چه انتظار سختی
یکی بیاد جون منو بگیره

قلب من از تپیدنش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد
قلب من از خستگی خوابش گرفت
این دل نا امیدو مایوس مرد
 
 
 
نباشی

نباشی
کل این دنیا واسم قده یه تابوته
نبودت مثله کبریتو دلم انباره باروته
تابوته ته ته....

نباشی کل این دنیا قده یه تابوته
نبودت مثله کبریتو دلم انباره باروته

نباشی روزه تاریکم یه اقیانوس آتیشه
تمومه غصه ی دنیا، توو قلبم ته نشین میشه

{دنیا رو بی تو نمیخوام یه لحظه
دنیا بی چشمات یه دروغه محضه}=> (2)

نباشی
هر شب و هر روز
همش ویلون و آوارام
با فکرت زنده میمونم
تا وقتی که نفس دارم
تا وقتی که نبودِ تو
یه روز کاری بده دستم
بمون تا آخره دنیا
بمونی، تا تهش هستم

{دنیا رو بی تو نمیخوام یه لحظه
دنیا بی چشمات یه دروغه محضه
 
 
 
عذاب


حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره
منم و گریه ممتد نصف شبم دوباره دلم می گیره
حالا که نیستی و بغض گلوم و گرفته چه جوری بشکنمش

بیا ببین دقیقه هایی که نیستی
اونقده دلگیره، که داره از غصه می میره

{عذابم میده این جای خالی،
زجرم میده این خاطرات و
فکرم بی تو داغون و خسته اس
کاش بره از یادم اون صداتو}=> (2)

عذابم میده (4)

منم و این جای خالی که بی تو هیچ وقت پر نمیشه
منم و این عکس کهنه که از گریه ام دل خور نمیشه
منم و این حال و روزی که بی تو تعریفی نداره
منم و این جسم توو خالی که بی تو هی کم میاره

{عذابم میده این جای خالی،
زجرم میده این خاطرات و
فکرم بی تو داغون و خسته اس
کاش بره از یادم اون صداتو}=> (2)

عذابم میده (4)

تا خوابتو می بینم می گم شاید وقتش رسیده
بی خوابی می شینه توی چشمام مهلت نمی ده
نه،
دوباره نیستی تو شعرام حرفی واسه گفتن نداره
دوباره نیستی و بغض گلومو می گیره باز کم میارم
حالا که امید بودن تو در کنارم داره می میره
منم و گریه ممتد نصف شب و دوباره دلم می گیره
حالا که نیستی و بغض گلومو گرفته چه جوری بشکنمش
بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی
اونقده دلگیره، که داره از غصه می میره

{عذابم میده این جای خالی،
زجرم میده این خاطرات و
فکرم بی تو داغون و خسته اس
کاش بره از یادم اون صداتو}=> (2)

عذابم میده (4)
 
 
 
 
بمون

کاشکی تورو، سرنوشت ازم نگیره
می ترسه دلم، بعد رفتنت بمیره
اگه خاطره هام یادم می یارن تو رو
لااقل از توو خاطره هام نرو
کی مثل من واسه تو
قلب شکسته اش می زنه
آخه کی واسه تو مثل منه؟

{بمون دل من فقط به بودنت خوشه
من و فکر رفتنت می کشه
لحظه هام تباهه بی تو
زندگیم سیاهه بی تو، نمی تونم}=> (2)


کاشکی تورو، سرنوشت ازم نگیره
می ترسه دلم، بعد رفتنت بمیره
اگه خاطره هام یادم می یارن تو رو
لااقل از توو خاطره هام نرو
کی مثل من واسه تو
قلب شکسته اش می زنه
آخه کی واسه تو مثل منه؟

{بمون دل من فقط به بودنت خوشه
من و فکر رفتنت می کشه
لحظه هام تباهه بی تو
زندگیم سیاهه بی تو، نمی تونم}=>
 
 
 
 
سکوت

روزای سخت نبودن با تو
خلاء امیدو تجربه کردم
داغ دلم که بی تو تازه میشد
هم نفسم شد سایه ی سردم
تورو میدیدم از اون ور ابرا
که میخوای سرسری از من رد شی
آسمونو بی تو خط خطی کردم
چجوری میتونی انقده بد شی؟ (2)

{سکوت قلبتو بشکنو برگرد
نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی
دوباره آخر قصه همین شه}=> (2)

روزای سخت نبودن با تو
دوره نبودنتو خط کشیدم
تازه میفهمم عشق باهم این بود
چهره ی عشقمو غلط کشیدم

عشق تو دارو ندار دلم بود
اومدی دارو ندارمو بردی
بیا سکوتتو بشکن و برگرد
که هنوزم تو دل من نمردی (2)

{سکوت قلبتو بشکنو برگرد
نذار این فاصله بیشتر از این شه
نمیخوام مثل گذشته که رفتی
دوباره آخر قصه همین شه}=> (2)

 

 

 

دوراهی

داری بی همسفر میری
مسیر اشتباهاتو
غبار بی کسی پوشوند
تمومه رد پاهاتو
بیا برگردیم اون روزا
ما که همدیگرو داریم
کی گفته آخره خطیم؟
کی گفته آخره کاریم؟

تو دستاتو تکون میدی
همینجا آخره راهه
داریم از هم جدا میشیم
داریم میریم توو بی راهه
میترسیدم از امروزی
که توو قلبه کسی جا شی
دارم فرداتو میبینم
محاله با کسی باشی

داری از اول جاده
دو راهی رو نشون میدی
از این لحظه جدا میشی
تو دستاتو تکون میدی
حالا من موندمو سایم
که از تنهایی بهت کرده
منو این نقطه ی پایان
که دنیامو (...) کرده

تو دستاتو تکون میدی
همینجا آخره راهه
داریم از هم جدا میشیم
داریم میریم توو بی راهه
میترسیدم از امروزی
که توو قلبه کسی جا شی
دارم فرداتو میبینم
محاله با کسی باشی

تو دستاتو تکون میدی
همینجا آخره راهه
داریم از هم جدا میشیم
داریم میریم توو بی راهه

تو دستاتو تکون میدی
همینجا آخره راهـــــه

 

 

آدما

آدما کلاً دو دستن
یا زرنگن یا ساده
ساده ها واسه ی زرنگا
سوژه ی سوء استفاده

یکی سادس مثله من
همش فکر دیگرون
یکی زرنگه مثل تو
توو نخه کندن از اینو اون (2)

{یه آسمون ابری
سقف اتاق منه
شبای من پر خورشید
مثل روزام روشنه}=> (2)

آی ساده ها، زرنگا
که با هم قهرین همیشه
دنیا بدون خنده
شوخی سرش نمیشه

فکر یه لقمه نونیم
فکر کرایه خونه
بابا اونی که اون بالاست
روزی رو میرسونه
خودش روزی رسونه

{یه آسمون ابری
سقف اتاق منه
شبای من پر خورشید
مثل روزام روشنه}=> (3)

آدما کلاً دو دستن
یا زرنگن یا ساده
ساده ها واسه ی زرنگا....

 

 

رگ خواب

رگه خواب این دل
توو دسته تو بوده
ترکهای قلبم
شکسته تو بوده

منو با یه لبخند
به ابرا کشوندی
با یک قطره اشکت
به آتیش نشوندی

مدارا نکردی
با دلواپسیمو
ندیده گرفتی
غم بی کسیمو

با این آرزویی
که بی تو محاله
یه شب خوابه آروم
فقط یک خیاله

چقدر حیفه این عشق
همینجور هدر شه
یکی از منو تو
بره در به در شه (2)

باید سر کنم با
همین جایه خالی
حالا توو نبودم
بگو در چه حالی؟

{مدارا نکردی
با دلواپسیمو
ندیده گرفتی
غم بی کسیمو
با این آرزویی
که بی تو محاله
یه شب خوابه آروم
فقط یک خیاله}=> (2)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 15:21  توسط کارو  | 

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد....

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :

- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 19:9  توسط کارو  | 

تقدیم به عشقم              کسی که براش میمیرم


آخ اگه میشد ، مال من باشی دوباره / آخ اگه میشد ، تو شبام باشی ستاره

میذاشتمت رو چشام ، شاپری قصه هام / آخ اگه میشد بیای به من بگی آره

آرزومه که خوشبخت بشی با عشق جدیدت / پیوندت مبارک ، شادی با من غریبه

دیگه نگران این نباش که دل بی تو میمیره / دعام پشت سرت هست ولی دل بی تو میگیره

قلبم میمیره بی تو ، گریه ام میگیره بی تو ، سردن دستای من هردم

غم های من بیشتر میشه بی تو عشق من ، آخ اگه میشد بشی مال من

میذاشتمت رو چشم عشقم آخ اگه میشدی مال من

یعنی بازم میشه بشی مثل قدیما و

رو هم نداشته باشیم هیچ حسی بدی ما

توی مشکلاتم بکنی منو آروم

با وجودت به زندگیم بدی سر و سامون

طاقت نداشته باشی ببینی منو داغون

ناراحت شی اگه باز ببینی منو با اون

با من سر چیزای بی مورد دعوا کنی

حساب منو بازم از بقیه سوا کنی

هرجایی که رفتم ،یا هستم ، باشی

توی مشکلاتم عصای دستم باشی

یا با گفتن حرفایی که دلنشینن

نذاری که کشتیای من به گل بشینن

میدونم بهتر از همه صدامو میشنوی

خوب به تو محتاجم چرا دلمو میشکنی؟؟؟

کمکم کن که خیلی دلم تنگ واسه ،تو

بیا به زندگی من بده رنگ تازه

قلبم میمیره بی تو ، گریه ام میگیره بی تو ، سردن دستای من هردم

غم های من بیشتر میشه بی تو عشق من ، آخ اگه میشد بشی مال من

میذاشتمت رو چشم عشقم آخ اگه میشدی مال من

اگه هنوزم تو یکم دوسم داری پس ، بیا واسه تو ، تو قلب من یه جایی هست

بیا با من بمون که دیگه بی آزارم ، بیشتر از هرکسی الان به تو نیاز دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 19:17  توسط کارو  | 

سلام دوستان

این وبلاگ جدید منه لطفا منو در ساختن اون همراهی کنین.

ممنون میشم

برای ورود به وبلاگ اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 17:59  توسط کارو  | 

دختر فراری

شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 19:58  توسط کارو  | 

دعوت

سلام .

از کلیه دوستانی که دوس دارن منو در ساختن این وبلاگ همراهی کنن دعوت  می کنم که در بخش نظرات درخواست بدن که نویسندشون کنم.

منتظرتونم .

اگه عاشقی بیا با هم می ترکونیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 18:14  توسط کارو  | 

اندی دلتنگ

نه دلم تنگ نشده واسه ی دیدن تو..

واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو..

نه دلم تنگ نشده واسه بوسیدن تو ..

برای وسوسه ی چشمهای روشن تو..

چرا دلتنگ تو  باشم ..

چرا عکستو ببوسم..

چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم...

چرا یاد تو بمونم تویی که نموندی پیشم...

میدونم تا آخر نه دیگه عاشق نمیشم...

نه دلم تنگ نشده واسه ی دیدن تو..

واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو...

یه روز ابری و سرد رفتی تو از زندگیم،

به تو گفتم بعد از این واسه هم غریبه ایم ...

از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کمه..

نه دلم تنگ نشده تنها دروغمه..

نه دلتنگ نمیشم...نه دلتنگ نمیشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 17:39  توسط کارو  | 

دعای کوروش کبیر

روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن:


خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین
بزرگ،سرزمینم ومردمم راازدروغ و دروغگویی به دور بدار
بعد از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعانمودید؟فرمودند:چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا مینمودید؟

کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خوشکسالی ...

انبارهای اذوقه وغلات می سازیم

دیگری اینگونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟

ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم

گفتند:برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟

پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم

و همینگونه سوال کردندوبه همین ترتیب جواب شنیدند...


تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟!

وکوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند :
من برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم...که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین آن دروغ است
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 17:4  توسط کارو  | 

مطالب قدیمی‌تر